Get out of my way
 
قالب وبلاگ
نويسنده

 

بارالها...

وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم

دادی...

وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ...

وقتی دنیا غم هایش را بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی...

تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ،

پس .....

پروردگار مهربانم...

ای خوبترین خوبها...

امروز را با یاد تو و مهربانی هایت آغاز میکنم

روزی را شروع میکنم که میدانم همه نعمت هایت را به من ارزانی

خواهی کرد

شادی ..زیبائی ..موفقیت ..مهربانی واز همه مهمتر سلامتی

دلی شاد تنی سالم روحیه ای عالی ولبخندی بر لب

در کنار عزیزانم همه به زندگی لبخند خواهیم زد...

سلامتی را برای همه از تو تمنا میکنم .

به امید تو یکتای بی همتا

 

[ شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٦ ]

عمر من

[ چهارشنبه ٢ تیر ۱۳٩٥ ]

بلندشو

[ چهارشنبه ٢ تیر ۱۳٩٥ ]

 

خداوندا  خداوندا

قرارم باش و یارم باش

جهان تاریکی محض است

میترسم کنارم باش.......

[ دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤ ]
[ چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ ]

 

گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند

شاید چون آرزوهایم بلندند …

ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید :

امیدی هست چون خدایی هست …

چه زیبا نوشته بود !


 

[ جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢ ]

 

همیشه الگوی خود را از میان افرادی برگزینید که در زندگی رستگار و

سرافراز بوده اند و پای از راه عدالت و نیکی بیرون ننهادند .


[ جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ ]

 

ناصرالدین شاه سالی یک بار (آن هم روز اربعین) آش نذری می‌پخت و

خودش در مراسم پختن آش حضور می‌یافت تا ثواب ببرد. در حیاط قصر

ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می شدند و برای تهیه آش شله

قلمکار هر یک کاری انجام می دادند. بعضی سبزی پاک می کردند.

بعضی نخود و لوبیا خیس می کردند. عده‌ای دیگ‌های بزرگ را روی اجاق

می گذاشتند و خلاصه هر کس برای تملق و تقرب پیش ناصر الدین شاه

مشغول کاری بود. خود اعلی حضرت هم بالای ایوان می‌نشست و قلیان

می کشید و از آن بالا نظاره‌گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه

مثل یک فرمانده نظامی امر و نهی می کرد.
.
.
.
.

به دستور آشپزباشی در پایان کار به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی

فرستاده می شد و او می‌بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار

پس بفرستد. کسانی را که خیلی می‌خواستند تحویل بگیرند روی آش

آنها روغن بیشتری می‌ریختند. پر واضح است آن که کاسه کوچکی از

دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آنکه مثلا یک قدح

بزرگ آش( که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت می کرد

حسابی بدبخت می شد. به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی

مثلا با یکی از اعیان و یا وزرا دعوایش می شد٬ آشپزباشی به او

میگفت:

 

بسیار خوب! بهت حالی می کنم دنیا دست کیه! آشی برات بپزم که

یک وجب روغن رویش باشد.

[ چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢ ]

 

بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارند

بعد چشمشون به یه گردو می افته

دولا میشن تا گردو رو بردارن

الماسه می افته تو شیب زمین

قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره

میدونی چی می مونه؟

 

یه آدم...،یه دهــــــن بـــاز....،یه گـــــــردوی پـــــوک ..و یه دنیـــــا

حســـــــرت..

در سیستم آموزشی ما از همان کودکی به ما آموخته اند که رمز

خوشبختی "موفقیت" است نه "شاد" بودن!

 

امروز به این جمله «جان لنون» برخوردم که شرح حال ماست. شما چه

فکر میکنید؟

زمانی که به مدرسه رفتم از من پرسیدند: که وقتی بزرگ شدی

میخواهی چه کاره بشوی. من پاسخ دادم "خوشحال."

 

آنها به من گفتند که مفهوم پرسش را متوجه نشدم و من به آنها گفتم

این شما هستید که مفهوم زندگی را متوجه نشدید."

 

زندگی،یک نعمت است.

از آن لذّت ببرید.

آنرا جشن بگیرید،

زندگانی : یک گذر است

نه یک ماندن

 

 

[ دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ ]

 

**

 

از صدای گذر آب چنان میفهمم

تندتر از آب روان عمر گران میگذرد....

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست

آنقدر سیر بخند تا که ندانی غم چیست.


 

[ جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است. چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار.
صفحات دیگر
امکانات وب
این صفحه را به اشتراک بگذارید

جاوا اسكریپت